تبلیغات
وبلاگ طرفداران مهدی پاکدل - همه در Close Up هستیم
بسم الله الرحمن الرحیم


»» ساعت

»» منوی اصلی

»» آرشیو ماهانه

»» لینک دوستان

»» امکانات دیگر

مجموعه ها


مصاحبه مهدی پاکدل با مجله هنرمند

گفتگوی اختصاصی هنرمند با  مهدی پاکدل

می گوید هنرِ زندگی كردن، اصلی ترین هنرِ خواهرهای خانواده ماست. مهدی برادر كوچك خانوادة هنرمند پاكدل، متولد سال 59 و البته اصفهانی است که بعد از قبولی در رشته گرافیك به تهران می آید و... حسین پاكدل مجری خوش صدا و متبسم دهة 60 یا 70 را یادتان هست، حالا نویسنده و تهیه كننده سینما و برادر بزرگ اوست و مسعود برادر دیگر خانواده عكاس و فیلمبردار است که عكاسی را از او آموخته است. در حال حاضر مسعود و مهدی به همراه یحیی و سینا پسرهای حاج حسین، "استودیو پاكدل" را اداره می کنند كه علاوه بر پروژه های گرافیكی و طراحی به فیلم سازی و عكاسی هم مشغولند. زیر سایة درختِ عكسِ مهدی در "استودیو پاكدل" با هم به گفتگو نشینیم.


*مهدی اینجا ، مهدی اونجا، مهدی همه جا، حالا چطور شد كه تئاتر را انتخاب کردی؟

من دانشجوی گرافیك بودم و دانشكده ما در چهارراه ولیعصر بود، نزدیك به تئاتر شهر و رفت و آمدم به آنجا و ارتباط گرفتنم با بچه های تئاتری یكی از علت های اصلی این مسئله بود مضاعف بر اینكه برادر بزرگترم حسین هم رئیس تئاتر شهر شد و یك حسن قرابتی با فضای تئاتر پیدا كردم، دوست داشتم در جریان های تئاتر قرار بگیرم. قبل از اینكه دانشگاه قبول بشوم اصفهان بودم و با دوستهای هم دوره ایم چند كار كوچك تئاتر انجام دادیم (یادش بخیر خیلی روزهای خوبی بود...)

سرنوشت من را به این سمت كشاند كم كم آنقدر با بچه های دانشجوی تئاتری بُر خوردم كه آنها فكر می كردند دانشجوی تئاتر هستم. بعد از آن روزها، همه چیز با نمایش سیاه ها شروع شد. كارگردان كار آقای حامد‌محمد طاهری بود، بقیه دوستان اكثراً بچه های دانشگاه آزاد بودند. تمرین زیاد و بودن در فضای نمایش باعث شد گرافیك را رها كنم، و تمام وقت و انرژی خودم را معطوف به تئاتر کنم.


*نقش حسین در كارهایت چطور بود؟

قطعاً بی تاثیر نبودند، من همه جا این را گفتم حسین خیلی روح بزرگی دارد، ایشان طوری به اطرافیانش كمك می كنند كه بتوانند روی پای خودشان بایستند. و چیزی یاد بگیرند، بهمین خاطر تا همین الان سعی و تلاشش این بوده یك كتاب یا یك فیلم خوب در اختیارم بگذارد. ترجیح می دهد تفكر،‌ بینش و جهان بینی آدم را تغییر دهد تا اینكه كمكی سطحی كند. اهل اینكه بخواهد من را به كارگردانی، تهیه كننده ای، یا شخص خاصی سفارش كند، نبود و نیست، تازه خاطرم هست آن زمانی كه رئیس تئاتر شهر بود كارهایی كه من در آن بازی می كردم جای یكبار تا چهار یا پنج مرتبه بازبینی می شد، شاید باور نكنید بعضی گروه ها گاهی ترجیح می دادند با من كمتر كار كنند چون فكر می كردند خیلی سخت مجوز  بگیرند، البته فكر می كنم این بیشتر بخاطر این بود كه بقیه گروهها هم حساب كار دستشان بیاید. با همه این اوصاف من پشتكارم بیشتر از این حرفها بود به قولی پرروتر از این حرف ها بودم، ایستادم كار كردم الان هم راضی هستم،‌ خدا را شكر.


* راستی این روزها حس و حال مهدی پاكدل از برخورد اطرافیان یا مردم بخاطر موقعیتی كه دارد، چیست؟

این سوال را چند سال پیش به نظر  راحتر می توانستم جواب بدهم چون آن زمان خیلی بیشتر این حس را درك می كردم، الان یك جورهایی برایم عادی شده است، زیرا در كار ما بعد از مدتی، كار آنقدر زیاد می شود كه نمی توانید بعضی از حس ها و رفتارها را درك كنید چون وقت ندارید، از كار عقب می افتید، اصولاً بعد از یك مدت بازی كردن راحت تر می شوید و به این طرز زندگی عادت می كنید. آن زمان ها برایم خیلی جالب بود به خیابان كه می رفتم مردم می شناختند، سلام علیك گرم می كردند، راجع به فلان نقش صحبت می كردند، ناگفته نماند كه مردم ما خیلی لطف دارند، مهربان هستند. هنرمند را دوست دارند. البته تا به خودتان  می آیید می بینید بعضی حداقل های زندگی را از دست داده اید،  مثال ساده و كلیشه ایش اینكه حتی یك رستوران هم با خیال راحت نمی توان رفت، بعضی وقت ها دوست دارم قدم بزنم پارك بروم، نمی شود، دچار معذوریت می شوم.


*یك جورهایی خیلی در خودت فرو می روی؟چطور است كه بیشتر مردم فكر می كنند عاشق هستی؟

بله، جالبه، خیلی ها می گویند! هم می گویند، هم شنیدم.


*حالا عاشقی، مثلا عاشق تئاتر یا زندگی و یا ...؟

نمی دانم، هستم. شاید بهتر باشد بگویم عاشق زندگی هستم، زندگی كردن و زنده بودن را دوست دارم با همة ماجراهایش، پستی و بلندی هایش. فكر می كنم از طرز زندگی ام هم پیدا باشد، كار گرافیك انجام می دهم، عكاسی می كنم، عاشق بازی در تئاتر هستم، از فیلم و سینما لذت می برم.

عاشق موسیقی هستم، به نظرم موسیقی انتهای همة هنرهاست. بن بست هنرها، موسیقی است. احساس شعف و سر زندگی عجیبی در موسیقی است. همیشه آرزو داشتم یك موزیسین باشم. حتی یك موزیسین دوره گرد. فكر كنم كسی كه در اركستر سمفونیك برلین یا وین، ویولن سل می زند طعم واقعی زندگی را چشیده است، زندگی را می فهمد. اصل هنر یعنی موسیقی، موسیقی با طبیعت درآمیخته است، آنقدر كه انسان را به اصل و فطرتش نزدیك می كند. بعد از موسیقی عكاسی را دوست دارم، خیلی عكس می گیرم، شاید این علاقه بخاطر وجود برادرم مسعود باشد. بیشتر برای خودم عكس می گیرم شاید هم در آینده اگر بشود عكس هایم را به نمایش بگذارم. خیلی علاقمندم موسیقی گوش كنم و از شاهكارهای موسیقی لذت ببرم، یاد گرفتن موسیقی هم یكی از تأسف های بزرگ زندگی من است. قطعاً در اولین فرصت به سراغش می روم، فكر می كنم گیتار الكتریك و ویولن سل را خوب یاد بگیرم. به خودم قول دادم اگر یك روز از زندگی ام باقی مانده باشد موسیقی را یاد بگیرم. بزرگترین آرزوی من این است كه یكی از كارهای باخ را برای دوستانم اجرا كنم، از جایزه اسكار هم برایم بزرگتر و شیرین تر است.

 

*تئاتر، سینما، تلویزیون، عکاسی....گاهی خسته نمی شوی؟

بله من هم خسته می شوم، شاید خیلی وقت ها زودتر از دیگران ولی این خستگی را دوست دارم، برای مثال در جشنواره پارسال صبح ساعت 6 آفیش می شدم. می رفتم تا 7 شب، 7 شب می رفتم سر تمرین تئاتر تا 12 شب، تازه 12 برمی گشتم دفتر تا صبح با بچه ها كاتالوگ جشنوارة تئاتر را طراحی می كردیم. مدیر هنری جشنواره بودم از شب تا صبح كار می كردیم! صبح ماشین دنبالم می آمد دوباره روز از نو، دو هفته برنامه زندگی من این بود، بین سكانسها می خوابیدم یا وقت صفحه بندی، گاهی اوقات روی همین مبل ها استراحت می كردم. همه این سختی ها علت لذت بردن من از زندگی است. الان كه دارم با شما صحبت می كنم از مرور خاطراتم لذت می برم. وقتی ثمره و محصول كار را می بینید همه آن خستگی ها از بین می روند، زمانیكه سریالی كه مدت ها برایش زحمت كشیده اید پخش می شود یا رضایت تماشاگرهای نمایش را می بینید احساس می كنید كه زنده هستید، لذت بخش است.

 

*بعد از نهایی شدن كارهایت دوست داری بیشتر از همه رضایت چه كسی را جلب كرده باشی؟ چه كسی تأییدت كند، احساس رضایت می كنی؟

بعضی از دوستانم، اساتیدم. ولی به نظرِ خودم مردم اصلی ترین هستند، رضایت آنها در اولویت است، مردم هستند كه هنرمند را با پذیرفتن كار خوبش و تقدیر از آن جاویدان می كنند.


*از كدام بازی بیشتر رضایت داری، اغلب گفته ای اولین شب آرامش، همینطور است؟

نسبت به نقشم در اولین شب آرامش حس خوبی دارم، زیرا خیلی به نقشم نزدیك بودم، یكجوری نقطه عطف كارم شد. از اینكه در آن زمان توانستم نقش قابل قبولی را اجرا كنم، خوشحالم و لذت می برم. خود شما هم این موقعیت را درك كردید، مثلاً در حال حاضر شماره های اول هنرمند را كه می بینید یاد سختی هایش می افتید به نظر بیشتر از اینكه توانسته اید چند سال پیش این كار را با این كیفیت انجام دهید، حس رضایت برایتان ایجاد می شود.


*برگردیم به عشقت به تئاتر، از كارهایت بگو؟

به نظرم تئاتر خیلی جلوتر و والاتر از سینما است زیرا بچه های تئاتر و بهتر است بگویم تئاتری ها برای چیزی به غیر از پول دور هم جمع می شوند. تئاتر به بار معرفتی و دانش اضافه می كند، همه تئاتر هایی  را كه بازی كردم دوست دارم. از كارهای اولم كه نیزه دار بودم تا الان، نمایش سیاه ها خیلی موج راه انداخت، بخصوص در تئاتر دانشجویی به طوریكه جوانهای آن زمان را به یك باور رساند، سیاه ها برای سال 77 بود. یك سال تمرین كردیم، حدود 150 بار هم كار را اجرا كردیم. هنوز هم دانشجوهای تئاتر كه آن زمان 10 یا 11 سال داشتند، از سیاه ها بعنوان یك كار خوب یاد می كنند. خب، در مورد آن زیاد شنیده اند، بعد از آن موج به این خود باوری رسیدند كه می شود با تمرین، كارهای خوبی را هم انجام داد. بعد از سیاه ها، قهوة‌ تلخ را با شبنم طلوعی كار كردم، روی خودم خیلی تأثیر گذاشت. می توانم با جرأت بگویم قهوة‌ تلخ سر منشاء كارهای رئالیستی در تئاتر بود، و ما را وارد فضای خیلی خیلی رئالی كرد و تئاتر را از یك حس و فضای درست و حسابی با حركاتی كلاسیك به حالت دیگری درآورد، همه چیز مثل واقعیت های زندگی شد. ما را خیلی تحسین كردند انگار همه‌مان در كلوزآپ بازی می كردیم.

بعد از آن هم یكسری كارهای خوب با آقای امجد، حسین كیانی و حمید یعقوبی انجام دادم. خشكسالی و دروغ هم یك كار خیلی تأثیر گذار شد، نقشم در آن كار با باورهای مردم خیلی فرق داشت، بیشتر همه من را یك آدم آرام یا به قول شما عاشق، دپرس و یا خسته دیده بودند، اما در این نمایش برای اولین بار خودِ واقعی ام را بازی كردم. خیلی حس خوبی داشتم، نقش یك پسر شیطون، پر شرو شور، شلوغ و شوخ، با شخصیت نمایش انس زیادی داشتم. خیلی لذت بردم.


*به نظر می آید مهدی واقعی بود.

بله به من اعتماد به نفس داد. باید بگویم مهدی واقعی همان نقشی است كه برایتان گفتم. یك انسان پر شور و شلوغ اما در این مدت كه بازی می كنم، تا به حال خودم نبودم، همیشه فكر می كردم نباید اصل واقعی خودم را بازی كنم احساس می كردم اگر آرام باشم بهترم، جلوی دوربین یك نوع سكوتِ خاص بر من غلبه می كرد. در واقع اغلب دو نقش بازی می كردم.


*از اینكه خودت باشی لذت می بری؟

قطعاً،‌ اما كار خیلی سختی است، خود را بازی كردن به مراتب سخت تر از اجرای نقش غیر است، در بازی های تلویزیونی پشت یك حجاب آرامش و متانت هستم، در واقع فیلتری است كه جلوی اصل خودم قرار داده ام.


*از نمایش خشكسالی و دروغ بیشتر بگو؟

من هر شب و هر بار از اجرای آن لذت می بردم، در حال حاضر بچه های گروه به آلمان رفته اند، به جای من و علی سرابی كه به دلیل مشغله با گروه نرفته ایم، بازیگران جایگزین رفته اند، احتمالاً بعد از برگشتن گروه به ایران در خانه هنرمندان اجراء می گذاریم.


*در حال حاضر مشغول چه كاری هستی؟

با رضا گوران برای جشنواره تئاتر فجر مشغول تمرین هستم. سریالی هم با سعید سلطانی كار می كنم كه فكر كنم شنیده باشید، ماجراهای زیادی برایش پیش آمده است.


* راستی آموزش كلاسیك تئاتر را هم گذرانده ایی؟

در حال حاضر بیشتر سعی بر یادگیری دارم و تمام تلاشم را انجام می دهم تا هرچه بیشتر یاد بگیرم، ترجیح می دهم با همه افراد و گروه ها كار كنم و خودم را محدود به گروه خاصی نكنم زیرا معتقدم موقعیت های كار كردن با افراد خلاق و هنرمندان زیادی را از دست می دهم. بازی تئاتر مثل راه رفتن بر روی طناب است، ذره ای بلغزید، افتادید و كار خراب می شود. سكوت قبل از رفتن روی صحنه و ترشح آدرنالین قبل از اجراء، باعث می شود به روی سن شیرجه بزنید. در اجراء خودتان را می بینید، تئاتر یك حس خوب است كه در سینما كمتر این حس و حال را درك می كنید، سینما صنعت است با دشواریهای وحشتناك خودش، پر از پول، دروغ، ریاكاری، ركب زدن، كمتر لذت و آرامش در آن پیدا می شود. اما تئاتر اینگونه نیست آنقدر پول در می آید كه گرسنه نمانید. آموزش اصلی من در تئاتر تجربه كسب كردن بود، شروع كارم با سیروس شاملو بود، پسر شادروان استاد احمد شاملو، ایشان استاد پانتومیم هستند،‌ در حال حاضر در ایتالیا زندگی می كنند. یادم می آید كلاسهای پانتومیم در تئاتر شهر داشتند، من جزء دومین گروهی بودم كه ایشان آموزش می دادند،‌ بعد از آموزش پانتومیم بیشتر خودم دنبال آموختن، یادگیری و مطالعه بودم، بزرگترین مدرسه من ریچارد سوم بود. استاد داود رشیدی، دكتر رفیعی، آقای فرهاد مهندس پور، آقای امجد بهترین آموزش بودند. ریچارد سوم را 60 شب اجرا كردیم.

فاطمه معتمدآریا، سعید پورصمیمی و خیلی بزرگان دیگر، من در ریچارد سوم نیزه دار بودم، با چند نفر دیگر از بچه ها. شما فكر كنید هر شب تكرار بازی زیبای اساتید را می بینید، چه آموزشی از این بهتر، اندكی هوش و علاقه كافی است برای یادگیری خیلی چیزها. یادم می آید یك شب در ریچارد سوم دو بازیگرِ نمایش روی صحنه نیامدند، علت را نفهمیدیم. ریچارد سوم در متن های شكسپیر تنها شخصیتی است كه می تواند با تماشاگر هم فكری كند، آقای پورصمیمی كل آن صحنه را كه بازیگرانش نیامدند، با تماشاگر صحبت كردند و با روایتِ قسمتی از نمایش بدون هیچگونه تپق زدن، نقل قولهایی را از بازی صحنه های دیگر نقل كردند. این توانایی بعد از 40 سال تجربه امكان پذیر است، اگر این صحنه اجرا نمی شد، كل نمایش از دست می رفت، ایشان خیس عرق شده بودند، تماشاگران لذت می بردند. یكی از بزرگترین آموزش های من در تئاتر این اتفاق بود.آنجا بود كه فهمیدم یك بازیگر باید همه نمایش نامه و دیالوگ ها را بداند و به همة كار اشراف داشته باشد.

خدا را شكر اوضاع تئاتر در حال حاضر در كشور رو به بهبود است، به نظرم تئاتر ما سالهای نوری با سینما و تلویزیون فاصله دارد و از بقیه هنرهای نمایشی جلوتر است، بچه ها و دانشجوهای تئاتر هم سعی می كنند ضمن كسب تجربه، آموزشهای تئوریك و كلاسیك لازم را هم بگذارند تا خودشان را گارانتی كنند. یاد گرفته اند كه تئاتر مانند سینما نیست، اصالتش مبارزه است. باید برای به دست آوردن هر چیز مبارزه كرد و مردم و علاقمندان به تئاتر هم این فضا را دوست دارند. به نظرم كارگردانی و نوشتن در تئاتر خیلی سخت تر از بازی است، من كه طاقتش را ندارم بیشتر وقت ها به حسین كیانی، محمد یعقوبی، رضا گوران حسودی می كنم و به آنها قبطه می خورم، واقعاً ایده ها و تفكراتی بزرگ دارند.


*به نظرت علت اینكه كمتر می شود با گروه های تئاتری ارتباط گرفت و آنها را پیدا کرد چیست؟

به نظرم اتفاقهایی بین رسانه ها و گروه های تئاتر افتاده است كه یك جور حس عدم اعتماد به وجود آورده است، اعتماد، یك حلقه گمشده بین تئاتر و رسانه است، به همین علت برخی اوقات كارهایی كه ارزش كمتری دارند، در رسانه ها بصورت اغراق آمیز به آنها پرداخته می شود و پوشش خبری داده می شود و واقعاً به برخی از كارهای خیلی خوب از نظر اطلاع رسانی اجحاف شده است و خود ما كه درگیر این حوزه هستیم، بعد از اتمام كار متوجه بعضی اجراها می شویم. جالب است به شما بگویم ما حتی جای ویژه ای هم برای نصب پوسترهای تئاتر نداریم، امیدوارم زودتر این تعامل صورت بگیرد و این بخش از تئاتر كه همان اطلاع رسانی كارها می باشد،‌ به خوبی انجام شود.

 

*بیشتر اهل خواندن هستی یا نوشتن؟ آخرین هایی که خوانده ای؟

وداع با اسلحه، آخرین كتابی بود كه دوباره خواندم. به اعتقاد من اصل قضیه در زندگی مطالعه و خواندن است، از ادبیات و خواندن می توان خیلی لذت برد، هرج و مرج محضِ وودی آلن را هم خیلی دوست داشتم. كارهای همینگوی در حوزه سینما بسیار تأثیرگذار است و از آن خیلی استفاده می كنم. تماشا كردن فیلم را دوست دارم، تقریباً هر شب یك فیلم می بینم. در فكر راه اندازی یك سایت شخصی برای نمایش عكس هایم هستم.


*به اصفهان سر می زنی؟ آخرین باری که رفتی...

بله گاهی اوقات، بیشتر عیدها دور هم جمع می شویم، تا وقتی پدرم بودند بیشتر می رفتیم، برای اینكه اصالت و كانون خانواده بیشتر حفظ شود. مادرم هم بعد از درگذشت پدرم، ترجیح دادند در اصفهان بمانند و بیشتر ایشان به ما سر می زنند. اصفهان را خیلی دوست دارم و در هر ثانیه از عمر من تأثیر داشته است، به نظرم در اصفهان محكوم هستید كه با هنر زندگی كنید چون در مكانی هستید كه از در و دیوارش هنر می ریزد، معماری، صنایع دستی، خط و نقاشی و... خیلی با هنر در آمیخته است و نمی توانید به هنر فكر نكنید. من در هنرستان هم گرافیك می خواندم و در آن زمان به خانه هنرمندان اصفهان كه شهرداری ساخته بود می رفتم جای خیلی خوبی بود، خانه تئاتر، گرافیك و خیلی چیزهای دیگر داشت، جوان ها در آنجا دور هم جمع می شدند، محافل خوبی بود.


*در مورد مسائل و مشكلات در كار (سینما و تئاتر) حرف آخر را بگو؟

به نظر من اینگونه سوالها را باید كارشناسان و صاحب نظران پاسخ بدهند به نظرم با همه مسائل موجود و مشكلات پیش رو كه اغلب آنها را  شما و خوانندگان می دانید، با تلاش و دانش می شود كارهای خوبی انجام داد. باید ضعیف نباشیم و مبارزه كنیم نمونه اش در سینما، فیلم درباره الی، آقای فرهادی با ساخت این فیلم ثابت كردند كه اگر هوش و درایت باشد، اگر دانش و سواد كافی باشد، می شود كارهای فوق العاده خوب را ارائه داد، در تئاتر هم همینطور است، گاهی كارهایی از دانشجویان و بچه های جوان می بینید كه شاید هیچ جای دنیا مثل اینها را نداشته باشند. به نظر من مشكل این است، كاری كه خوب از كار در می آید نشان از توانمندی ما است اما كارهایی كه  جالب نمی شود، سعی می كنیم نقاط ضعف آن را  به گردن دیگران بیاندازیم.

 

*در ابتدای از هنر زندگی کردن گفتی، ازدواج كرده ای؟ تا به حال تصمیم نگرفتی یا اتفاق افتاده....؟

خیر، خودم را آماده نمی بینم. مادرم خیلی دوست دارند ازدواج كنم و این اتفاق به صورت سنتی انجام شود، اما انگاردیگر ناامید شده اند، الان سی سالم است به نظرم خیلی كارها ناتمام باقی مانده است ....

مطالب پیشین

» خوانش شعرهای معاصر
» و مردم
» روزگرافیک
» احتمال حضور در حباب و اکران فردا
» سه عزیز
» قرعه کشی چای دبش
» تقویم اختصاصی اردیبهشت ماه 1393
» تولید پروژه فرهنگی و هنری یار دوازدهم
» در حال و هوای روزهای جشنواره
» روز مادر مبارک

همه پستها

»» درباره

»» نویسنده

»» نظرسنجی

»» روی خط خبر
*هر یکشنبه،ساعت 23،شبکه آموزش،برنامه رادیو هفت،قصه های شیفت شب با مهدی پاکدل

»» خبرنامه

جهت عضویت در خبرنامه وبلاگ،لطفا آدرس ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمایید:

Delivered by FeedBurner


»» جستجو

»» برچسب ها

صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه | طراح قالب


Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by faghat-mehdipakdel
Design By : وبلاگ طرفداران مهدی پاکدل