تبلیغات
وبلاگ طرفداران مهدی پاکدل - بی پولی خلاقم كرد
بسم الله الرحمن الرحیم


»» ساعت

»» منوی اصلی

»» آرشیو ماهانه

»» لینک دوستان

»» امکانات دیگر

مجموعه ها


مهدی پاكدل ؛ نگذار زندگی نگاهت كند

 مجله زندگی ایده آل- 24/9/87


مهدی پاکدل را از نمایش قهوه تلخ به خاطر می‌آوریم، نمایشی كه باعث شد همراه‌با عده‌ای از دوستان تماشاگر حرفه‌ای تئاتر شویم. دیدار او در پستوهای تئاترشهر باعث می‌شد تا همیشه دوست داشته باشیم پای صحبت‌هایش بنشینیم؛ صحبت‌های بازیگری كه در روابط عامیانه همه چیز را به شوخی می‌گیرد و در بین دوستان هنرمندش به قول معروف بمب خنده است.

برای مصاحبه كه دعوت‌اش كردیم، سر ساعت مقرر  حاضر شد و با خونسردی و علاقه تمام، نزدیك به 4 ساعت را، مقابل دوربین عكاس ما ژست گرفت؛ بی‌آن‌كه حتی خسته شود یا زیر لب غرولند كند. او چنان صبور و آرام بود كه روی ما كه برای گفت‌و‌گو بی‌قراری می‌كردیم، كم شد! در تمام مدت عكاسی راجع به همه‌چیز حرف زد، اما بیشتر از همه راجع به لنز دوربین، نور و دیافراگم. علاقه‌اش به عكس، از نگاه كردن به هنر عكاسی مسعود (برادر وسطی) ناشی شده، تا آن‌جا كه یك دوربین می‌خرد و از لنز آن به دنیای اطراف نگاه می‌كند. او برادر كوچك حسین پاكدل همان مجری معروف با موهای جوگندمی است. وقتی به او می‌گوییم اكثر كسانی كه به تماشای بازی او می‌نشینند،‌ بر این باورند كه برادر بزرگ‌اش او را به این عرصه وارد كرده،‌ می‌گوید: «برایم حرف های دیگران اهمیتی ندارد...»! از نگاه تلخ‌اش می‌شود فهمید كه دوست ندارد این شایعات پاگیر زندگی هنری‌‌اش شود؛ اما بروز هم نمی‌دهد.

..............................................................................................

مهدی پاکدل، دوازدهم تیرماه سال 59، در شهر اصفهان به‌دنیا آمد و تا 17 سالگی در همان شهر زندگی كرد. اما بالاخره تصمیم می‌گیرد به خاطر علاقه به هنر كوله‌بارش را ببندد و راهی تهران شود. برای پاكدل ورود به تهران، یعنی ورود به دنیای هنر.

از دوستان و نزدیكان‌اش شنیده‌ایم كه از 5 سالگی سواد خواندن داشته و حتی روزنامه هم می‌خوانده!  نام‌اش با سریال احمد امینی بر سر زبان‌ها افتاد. پس از پخش این مجموعه تلویزیونی اعتماد به نفس  او مثال زدنی شد. خودش با تواضع این موضوع را نفی می‌كند.

جوان خوش‌پوشی است و این را می‌توان با كمی دقت در طرز پوشش او متوجه شد. اگرچه وقتی برای صفحه پوشاك مجله با او تماس گرفتیم، گفت دوست ندارد لباس بپوشد و عكس بگیرد. علاوه بر بازیگری، دستی هم در گرافیك دارد، دستی كه تا به امروز پر قدرت عمل كرده است.

برادر كو ندارد نشان از برادر

در هر خانواده‌ای ممكن است، پسر بزرگ‌تر به دنبال كار پدر خود برود و سایر برادران هم به دنبال آن‌ها پی‌گیر كار پدر و برادر شوند. ما هم دنباله رو كار حسین (برادر بزرگ‌مان) شدیم. در حقیقت ما برادران پاكدل چه مستقیم و چه غیر مستقیم مدیون برادر بزرگ‌ترمان هستیم. حسین پاكدل در دوران دانشجویی‌اش در شیراز و اصفهان متن برای رادیو می‌نوشته و به نوعی درگیر هنر و ادبیات بوده است، با توجه به این‌كه تا قبل از او  هنر به‌طور حرفه در خانواده ما وجود نداشت. در ضمن من هم در دوران جوانی برادرم نبودم و دقیق نمی‌دانم كه در آن زمان و با آن فضا چطور زندگی می‌كرده و چطور شده كه به نویسندگی، گویندگی و تئاتر معطوف شده است. شاید به جو اصفهان بر‌گردد، چون اصفهان دارای یک فضای كاملا فرهنگی‌است. اما این را می‌دانم که وقتی برای تحصیل وارد شیراز می‌شود با گویندگی در رادیو شیراز، وارد دنیای حرفه‌ای هنر می‌شود. ناخود‌آگاه من هم در چنین فضایی رشد كردم، چشم باز كردم و دور و بر خودم دنیایی از كتاب را دیدم. در همان ایام کودکی و نوجوانی با بزرگان اهل هنر مراوده و نشست و برخاست داشته‌ام.

 

من مهدی پاكدل هستم

حسین به عنوان برادر بزرگ‌تر، همیشه دوست داشت كه من به عنوان مهدی پاکدلكاری را انجام دهم و موفقیتی را كسب كنم، نه به این‌عنوان كه برادر او هستم. به همین دلیل هم همیشه به جای این‌كه مثلا مرا به یک کارگردان خوب معرفی کند، یك كتاب خوب به من معرفی كرده است. الان احساس می‌كنم كه او هم از پیشرفت من راضی است. و مطمئن‌ام بیشترین خوشحالی‌اش از این است كه خودم راه خودم را پیدا كرده ام.

 

ای كاش منطق داشتم

وقتی به زندگی نگاه می‌كنم، می‌بینم كه از هر كاری كه كرده‌ام لذت برده‌ام. البته شاید وقتی زمان بگذرد به كارهایی كه در گذشته انجام داده‌ایم، نگاه بكنیم و با خود بگوییم: «ای كاش این كار را انجام نمی‌دادم!». این «ای كاش» گفتن به خاطر این است كه شناخت‌مان نسبت به هستی افزایش پیدا كرده است. معتقدم كه هر انسانی در هر سنی به اقتضای رشد فكری و شعورش كاری را انجام می‌دهد كه فكر می‌كند درست‌ترین كار است. شاید داشتن مدرك تحصیلی بالاتر، در زمانی كه از ادامه آن، در ترم 6 منصرف شدم، برای من اهمیتی نداشت، اما الان برای من مهم است. با تجربیات فعلی‌ام ترجیح می‌دادم كه تحصیل در مقاطع بالاتر را ادامه می دادم. اما اصلا متاسف نیستم كه چرا در گذشته آن كار را انجام نداده‌ام، چون نمی‌توانستم با منطقِ سن فعلی‌ام به آن نگاه كنم.


از تلویزیون متنفرم

از تلویزیون نگاه كردن مداوم بیزارم. چون تلویزیون را رسانه‌ای می‌دانم كه كاملا یك سویه با مخاطب ارتباط برقرار می‌كند و او را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد. من همیشه دوست دارم با فرآیند‌های طبیعی در دنیا برخورد كنم تا بتوانم من هم با آن ارتباط برقرار كنم. دوست ندارم، در مقابل رسانه‌ای بنشینم كه فقط آن، من را بمباران اطلاعاتی كند و مثل یك عروسك، تصمیمی در انتخاب این اطلاعات نداشته‌ باشم. جاهایی كه تلویزیون زیاد از حد و مداوم روشن است، نمی‌مانم. دوست دارم برنامه تلویزیون را انتخاب كنم، نه مثل بعضی خانه‌ها كه از صبح كه چشم باز می‌كنند آن را روشن می‌كنند تا زمانی كه دوباره می‌خواهند بخوابند! سعی می‌كنم مثل بقیه لوازم خانه از تلویزیون استفاده کنم. در حقیقت هر وقت كه می‌خواهم و وقت‌اش را دارم آن را روشن می کنم. اما منكر این هم نمی‌شوم كه تلویزیون قدرتمندتر از سایر رسانه‌ها عمل می‌كند.

 

 یادم می‌آید كه در یك تیزر تلویزیونی هم بازی كرده بودی!

بله. این موضوع به همان زمانی برمی‌گردد كه یك دانشجو بودم و هیچ درآمد خاصی نداشتم، زندگی سختی بود. به خاطر امرار معاش در یك دفتر سینمایی، تدوین یاد گرفته بودم و انجام می‌دادم. در آن دوره با نیما بانكی آشنا شدم و با هم در زمینه ساخت تیزر همکاری کردیم. در آن زمان هم اصلا فكر نمی‌كردم كه قرار است روزی وارد تئاتر و بازیگری سینما و تلویزیون شوم. آقای بانکی پیشنهاد بازی در یک تیزر تلویزیونی را به من داد، من هم قبول کردم و دستمزدی ‌گرفتم كه خرج دو ماه زندگی دانشجویی‌ام را ‌توانستم از طریق آن بگذرانم. پس چرا نباید می‌كردم؟! اصلا از كاری كه كرده‌ام، خجالت نمی‌كشم. چون در آن دوره احساس كردم كه درست‌ترین كار زندگی‌ام این است.

 

خانه یعنی خانه پدری

تا 17 سالگی در اصفهان زندگی می‌كردم. از معدود رشته‌های هنری كه در اصفهان برای تحصیل وجود داشت گرافیك بود كه من هم آن را انتخاب کردم. دیپلم كه گرفتم، دانشگاه هنر و معماری قبول شدم و به تهران آمدم. اما چون دانشگاه نزدیك تئاترشهر بود و با بچه‌های تئاتر رفت و آمد بسیاری داشتم، همه فكر می‌كردند من دانشجوی تئاتر هستم نه گرافیك. بعد هم ماجرای نمایش سیاها به كارگردانی حامد محمد طاهری پیش آمد كه كاملا من را درگیر تئاتر و بازیگری كرد. وقتی از اصفهان آمدم، فضای زندگی‌ام تغییر كرد. از خانه پدری‌ام (كه فقط و فقط به آن‌جا می‌گویم خانه) بیرون آمدم و تنها خودم بودم. باید برای همه كارهایم خودم تصمیم می‌گرفتم. البته خیلی هم غریب و دورافتاده نبودم، چون دو خواهر و دو برادرم در تهران زندگی می‌كردند. منتهی خودم ترجیح دادم كه تنها و مستقل زندگی كنم. برای به دست آوردن این استقلال هم باید بهایش را بپردازی. البته برای رشد کردن و مستقل بودن، حضور خانواده‌ام خیلی موثر بود. خانواده‌ای كه همیشه به آن‌ها می‌بالم و افتخار می‌كنم.

 

زندگی من خود زندگی است

نمی‌توانم بازیگری و گرافیك را از هم منفك كنم. گرافیك هنری‌است كه نگاه فردی در آن مهم است. درحقیقت در تنهایی اثری را خلق می‌کنی و بعد از آن‌که نتیجه‌اش را در بازخورد عمومی می بینی از آن لذت می‌بری. اما بازیگری كاری است كه در همان لحظه اول هم كه آن را خلق می‌كنی از آن لذت می‌بری. مثلا در تئاتر چندین ماه تمرین می‌كنی، سی یا چهل شب اجرا می‌روی و از تمام آن لحظات و روندی كه برای رسیدن به نقش طی كرده‌ای لذت می بری. هیچ وقت نه بازیگری برای من آن‌قدر بزرگ می‌شود كه بگویم بازیگری برای من تمام زندگی‌ام است، نه تمام زندگی من گرافیك می‌شود! تمام زندگی من خود زندگی به طور ناب آن است. حرف من این است كه زندگی كردن را دوست دارم، ابزارش زیاد فرقی نمی‌كند.

 

بی پولی خلاقم كرد

گاهی اوقات بی‌پولی آدم را خلاق می‌كند و فكر انسان را به كار می‌اندازد تا از جا بلند شوی و تنبلی را كنار بگذاری. خیلی از آدم‌های موفقی که دیده‌ام از صفر شروع كرده‌اند، درس خوانده‌اند، زحمت کشیده‌اند و با همت خود، كار را شروع كرده‌اند. یعنی تجربه كردن و چشیدن طعم بی‌پولی، آن‌ها را خلاق کرده است. من هم گاهی وقت‌ها، نداشتن را به طور جدی درك كرده‌ام. الان داشتن این تجارب برایم قشنگ است. همیشه سعی كرده‌ام راه حلی برای آن بیابم، به آن نگاه كنم. فهمیدم که می‌شود کار با کامپیوتر را یاد گرفت و طراحی كرد، می‌شود مونتاژ یاد گرفت و تدوین كرد. در بازیگری هم، هیچ وقت فكر نكردم در كاری كه هیچ چیزش خوب نیست اما پول‌اش خوب باشد، بازی كنم. چون دوست ندارم ابزارهای زندگی‌ام بازیچه پول شود.

 

افتخارم، طراحی پوستر تئاتر است

طراحی پوستر تئاتر در كل دنیا فرهنگی‌ترین كار گرافیك است. چون گرافیك یك شغل 100 درصد وابسته به بازار است. به طور ساده باید بسته بندی یك محصول را طوری طراحی كنی كه فروش بیشتری داشته باشد.

در ایران گرافیك پستویی داریم كه برای من خیلی جالب است، در این نوع گرافیك، گرافیست‌ها نمایشگاه برپا می‌كنند و بعد به تماشای آثار هم می‌روند! هیچ تولید‌ کننده‌ای هم از این ماجرا با خبر نمی‌شود. به همین دلیل در كشور ما گرافیک هنر تازه‌ای است. یعنی اقتصاد و صنعت ما به طور کامل وابسته به تبلیغات نیست و هنوز هم سیستم بازاری و تبلیغات دهان به دهان داریم. باید در مورد طراحی پوستر تئاتر باید بگویم که بر خلاف سینما در پوسترهای تئاتر صورت بازیگر را نمی‌بینی و شاید سر جمع ده پوستر بیشتر نداشته باشیم كه از چهره بازیگر استفاده كرده‌اند، بلكه باید از نماد‌های تئاتری در این زمینه استفاده كرد؛ یعنی در طراحی پوستر تئاتر كاملا اتفاقی هنری می‌افتد، چون باید مفهوم كلی نمایش را با یك تصویر و طرح نشان دهی و در ذهن مخاطب سوالی را ایجاد كنی تا او را به تماشای نمایش ترغیب کنی.

در همه جای دنیا هم بزرگ‌ترین افتخار گرافیست‌ها این است كه پوستر تئاتر كار كرده باشند.


استودیو پاكدل

در زمینه طراحی پوستر تئاتر، نسبت به سایر طراحی‌ها بیشتر شناخته شده‌ام. برای طراحی پوستر تئاتر، نمایشنامه‌ را می‌خوانم و در تمرین گروه حضور پیدا می‌كنم و سبك و شیوه اجرا را می‌بینم. بعد از مدتی با یحیی كه پسر برادرم حسین است و اختلاف سنی 4 ساله داریم و گرافیست هم هست و مسعود برادرم، كه عكاس حرفه‌ای‌ست، تصمیم گرفتیم به جای انفرادی كار كردن با هم كار كنیم. پس استودیو پاكدل را تاسیس كردیم كه خیلی اتفاق بهتری برای هر 3 نفرمان بود و حالا پوستر تئاتر تنها بخشی از كار ما شده و زمینه کاری‌مان را توسعه داده‌ایم.

 

نگذار زندگی نگاهت كند، تو زندگی را نگاه كن!

از کودکی‌ام به خاطر دارم كه مسعود عاشق عكاسی بود و عكاسی می‌كرد و من هم ناخودآگاه و غیرمستقیم درگیر بودم و دوربین‌ها را می‌شناختم. نوع كار با آن‌ها را می‌شناختم. نوع نگاه كردن به دنیای اطراف و كادر بستن را هم از مسعود یاد گرفتم. اما جدا از همه این حرف‌ها، معتقدم كه هر بازیگری باید یك دوربین عكاسی داشته باشد تا سواد دیدن بیاموزد و یاد بگیرد كه چطور به دنیای اطراف نگاه كند. ریتم زندگی خیلی تند است و برای این‌كه بخواهی برای خودت زندگی كنی، باید ریتم‌ات را از زندگی روزمره جدا كنی. چون اگر در دایره زندگی بیافتی با آن هم‌قدم شده ای و دو روز بعد به خودت می‌آیی و می بینی كه 60 سال‌ات شده و آن وقت است كه با افسوس می‌گویی: «چطور زندگی كردم؟!» به نظرم باید كمی بایستی و به اطرافت نگاه كنی. بگذاری تا سرعت زندگی کم شود تا بفهمی كه چیست! تا بتوانی اتفاقات مسیر زندگی‌ات را ثبت ‌كنی. اگر بشود این كار را کرد، حرکت بسیار سختی را انجام داده‌ای! چون به خودشناسی رسیده‌ای و می‌توانی با درایت بر زندگی‌ات مدیریت کنی. نگذار زندگی تو را نگاه كند، تو به زندگی نگاه كن.

 

از بالا به كسی نگاه نمی کنم

برای سریال «اولین شب آرامش»، بهرام عظیم‌پور كه كار مرا در تئاتر دیده بود با من تماس گرفت. وقتی وارد دفتر تهیه سریال شدم، بدون این‌كه احمد امینی (کارگردان) اسم من را بداند تا من را دید گفت: «علیرضای اولین شب آرامش همین است!» و بعد از چند جلسه گفتگو، دور‌خوانی و تمرین كار را شروع كردیم.

 

انگار بعد از اولین شب آرامش موجی از اعتماد به نفس و غرور به سراغ تو آمد.

اگر اعتماد به نفس سراغ‌ام آمده باشد كه خیلی خوب است. چه كسی است كه از اعتماد به نفس بیزار باشد؟! اما امیدوارم كه با غرور بی‌جا با کسی برخورد نکرده باشم و اگر كسی هم چنین احساسی كرده، همین لحظه از او عذرخواهی می‌كنم. این حرفه هم مثل بقیه شغل‌هاست. وقتی از كار تو تعریف می‌كنند، اعتماد به نفس‌ات بالا می‌رود و كارهای بعدی‌ات را هم بهتر انجام می‌دهی و در ساختن اثرهای بعدی ماهرتر عمل می‌كنی. ماركز می‌گوید: «انسان تنها در یك جا می‌تواند از بالا به كسی نگاه كند، آن هم زمانی كه می‌خواهد دست زمین خورده‌ای را برای كمك بگیرد.»

 

موهای جوگندمیِ من

سریال «ما چند نفر» را با این‌كه مجموعه پرمخاطبی شد زیاد دوست ندارم. چون اصلا از گریم و مدل لباس پوشیدن‌ام در آن مجموعه راضی نیستم. مثل این است كه هر آدمی در زندگی‌اش یك عكس بد دارد و از دیدن آن لذت نمی‌برد. با این تفاوت كه هرکس می‌تواند آن عکس را پاره كند! ولی من نمی‌توانستم به خاطر خودم این مجموعه را دور بیاندازم، چون حاصل تلاش من ِ تنها نبود. اما هر روز باید به کسانی که در مورد گریم‌ام سوال می‌کردند، توضیح می‌دادم که «موهای من این رنگی نیست، گریم است»! موهای اصلی من از 15-16 سالگی شروع كرد به سفید شدن و رنگ طبیعی‌اش همین چیزی است كه الان در سریال بی‌گناهان می‌بینید. اما نكته جالب این بود كه در «اولین شب آرامش» و بعد در «ما چند نفر» موهایم رنگ می‌شد؛ یعنی نزدیك به دوسال موهایم رنگ شده بود. زمانی كه برای نمایش همسایه آقا (حسین كیانی) موهایم را از ته تراشیدم، وقتی رنگ واقعی موهایم رادیدم جا خوردم! چون تازه متوجه شدم كه چقدر در این دو سال موهایم سفید شده و من متوجه نشده‌ام. در مدل لباس پوشیدن‌ام با ساده‌پوشی موافق‌ام. ضمن این‌كه آدم ناآگاهی در زمینه مد نیستم، اما لباس‌های بدون آرم و طرح خاص را بیشتر می‌پسندم.

 

تخلیه انرژی با خندیدن

 هركسی برای تخلیه انرژی، رسیدن به سكونِ درونی و تمرکز، یک روش دارد. ممكن است یكی بگوید با من حرف نزنید و اجازه بدهید تا تمرکز كنم، یكی راه می‌رود و دیگری سیگار می‌كشد. اما من با شلوغ كردن، شوخی كردن با همه و خندیدن تخلیه انرژی می‌شوم. یعنی انرژی‌های منفی و هیجانات واهی‌ام را خالی می‌كنم و برای ورود به صحنه آماده می‌شوم. یعنی ذهن‌ام را به جاهای دیگری پرتاب می‌كنم تا در لحظه با نقش روبرو شوم. احساس می‌كنم با این روش خلاقیت‌ام بیشتر شكل می‌گیرد تا با فكر كردن مداوم به آن لحظه.

 

درخواست من از هدیه تهرانی

در گروه یرما (رضا گوران) كسی فضای بیرون از تئاتر را به طور جدی تجربه نكرده بود و خوشبختانه همه تئاتری ناب بودند. من به خاطر تعداد كارهایی كه با خانم هدیه تهرانی داشتم، با ایشان آشنا بودم. ضمن این‌كه می‌دانستم، تجربه كار طراحی صحنه و لباس را داشته است. مثل كار نسل جادویی (ایرج كریمی) و از خودشان هم شنیده بودم كه طراحی داخلی هم انجام می‌دهند. برای نمایش یرما، چون از كار خودمان مطمئن بودم، طراحی صحنه و لباس‌ این نمایش را به ایشان پیشنهاد دادم. خانم تهرانی هم آمد، تمرین‌ و فضای كار را دید و متنی كه رضا گوران بر اساس یرما نوشته بود را خواند. خوشبختانه با فضا ارتباط برقرار كرد و كار را قبول كرد. كاملا حرفه‌ای برخورد كرد. آن‌قدر كه شاهد كاندید شدن ایشان در جشنواره در كنار دو طراح لباس روس و آلمانی كه سال‌ها تجربه طراحی لباس برای تئاتر را داشتند، بودیم.

 

امیرهای دوست‌داشتنی

در ارتباط با اهالی هنر رابطه‌ام بیشتر با بچه‌های تئاتر، گرافیک و عکاسی  است. چون در سینما و تلویزیون چند ماه درگیر کار می‌شوی و با آن عوامل زندگی می‌كنی. ولی بعد از این مدت، چون همه درگیر كارهای دیگری می‌شوند از همدیگر تا حدی بی خبر می‌مانیم. اما در تئاتر، دوستی‌ها ثبات بیشتری پیدا می‌كند. مثل دوستی من با امیر دلاوری و امیر آقایی. انگار ترجیح می‌دهم با امیرها دوست شوم نمی‌دانم چرا! (خنده)  وقتی تنها زندگی می‌كنی، مجبوری تا آشپز خوبی هم باشی. ضمن این‌كه من خودم عاشق آشپزی هستم،از این‌كه زمانی را صرف این كار می‌كنم لذت می‌برم. هر غذایی هم بلدم بپزم. آبگوشت، ماكارونی و سالاد الویه‌ام بسیار خوشمزه می‌شود.

 

دیگر نمی‌خوانم!

خوانندگی و اصولا موسیقی، هنری بسیار جدی است. آن‌قدر كه من حتی تفننی هم سراغ سازی نرفتم، چون احساس می‌كنم باید وقت كاملا مستقلی را برای این كار بگذارم. از گوش دادن به صدای بقیه لذت می‌برم اما هیچ وقت از این که خودم بخوانم استقبال نکرده‌ام، چون هیچ وقت این مسأله را به طور جدی تست نكرده‌ام تا ببینم می‌توانم موفق شوم یا نه!؟ در همین حد برایم كافی است كه یك‌بار به اتفاق برزو ارجمند، سام درخشانی و امیر دلاوری، برای تیتراژ سریال «ما چند نفر» خواندم. شاید اگر قرار باشد نقش یك خواننده را ایفا كنم، ‌روی صدایم كار كنم و خوانندگی را تجربه كنم؛ اما فكر نمی‌كنم برای علاقه شخصی‌ام و به طور حرفه ای آن را ادامه دهم.

 

باخ ، دو متر از زمین بلندم می‌كند!

موسیقی زیاد گوش می‌كنم؛ به نظرم انسان‌ها دو دسته‌اند، آدم‌هایی كه موسیقی را درك می‌كنند و آدم‌هایی كه آن را درك نمی‌كنند. خوشبختانه خودم احساس می‌كنم از آن دسته  آدم‌هایی هستم كه از موسیقی لذت می‌برم. موسیقی انتزاعی‌ترین هنر است. برای همین كسی كه موسیقی را می‌فهمد، ذهن جستجوگری دارد. به همین دلیل، خودم را محدود به گوش كردن یك سبك خاص نمی‌كنم. هر موسیقی خوبی، از كلاسیك غربی گرفته تا سنتی ایرانی، كه روح و حس در آن باشد را دوست دارم و گوش می‌دهم. اما برای مثال موسیقی «هارد راك» را دوست ندارم و گوش هم نمی‌دهم یا رپ‌های جدید ایرانی را اصلا دوست ندارم؛ چون اغلب اصول این نوع موسیقی و کارکردش را به صورت حرفه ای اجرا نمی‌کنند. موسیقی سنتی ایرانی زیاد گوش می‌كنم، و به همان اندازه هم موسیقی كلاسیك گوش می‌كنم. عاشق بتهوون هستم، جنون كارهایش، حس پیامبر‌گونه‌اش و این‌كه می‌خواهد خود را در موسیقی‌اش توضیح دهد، خیلی دوست دارم. همیشه در mp3 player همراه‌ام، چند قطعه از باخ دارم، قطعات نوشته شده‌اش برای تك‌نوازی با ویولن سِل را بسیار می‌پسندم و احساس می‌كنم كه با گوش كردن به آن‌ها، یكی دو متر از زمین بلند می‌شوم. موسیقی ملل و فولكلوریك‌ها را هم گوش می‌كنم، اما در مورد موسیقی‌های باكلام خیلی پی‌گیر نیستم. سعی می‌كنم موسیقی‌های خوب موجود در بازار دنیا را از اینترنت دانلود كنم. در مورد موسیقی‌های وطنی هم كه خوشبختانه در بازار موجود است و می‌شود آن‌ها را تهیه کرد.

 

مولانا و برنارد شاو چه می‌گویند

كتاب وسیله بسیار ارزانی است برای اینكه از تجربیات دیگران استفاده كنی. یعنی به نسبت تجربیاتی كه با خواندن یك كتاب به دست می‌آوری می‌توانی بسیار راحت و كم هزینه، آن‌ها را یاد بگیری. وقتی می‌توانی تجربه یك عمر زندگی درجه یك مولانا را در یك بیت شعر آن بخوانی، برای چه آن را مطالعه نكنی؟! به خاطر همین همیشه خودم را ملزم دانستم كه بدانم مولانا یا حتی جورج برناد شاو چطور زندگی كرده‌اند، یا یونسكو و كافكا چه می‌گویند؟ دانستن این‌ها، همه درس زندگی می‌دهند. نویسندگان خوب دنیا، پیامبران مدرن‌اند. یعنی می‌توان هوگو، تولستوی، كافكا، سارتر، داستایفسكی و ... را ستارگانِ همیشه درخشان دنیای ادبیات دانست. چند روز پیش توفیق اجباری برایم پیش آمد كه به خاطر طراحی پوستر نمایش كرگدنِ (فرهاد آئیش)، نمایشنامه یونسكو را بار دیگر بخوانم، وقتی تا پایان آن را خواندم با خودم گفتم:‌ «ای بابا! نگاه كن، این انسان چقدر خودش را وقف بشریت كرده!» این كار از خودگذشتگی می‌خواهد كه آدم‌ها را به خود آن‌ها بشناسانی و هستی را برای آن‌ها تعریف كنی. كاری كه پیامبران ما هم می‌كردند. نویسندگان خوب پیامبران بی ادعای عصر خود هستند.

 

از پائولو كوئیلو متنفرم!

بیشترین كتاب‌هایی كه خوانده‌ام فلسفه و تئاتر بوده. متاسفانه نویسند‌ه‌های ایرانی را زیاد نمی‌شناسم، در حد معمول آن‌ها را می‌شناسم و كارهای‌شان را خوانده‌ام.

 نویسنده‌های مورد علاقه‌ام بسیارند. اما این را بگویم، همان قدر كه به همینگوی و سِلین اقتدا می‌كنم، از پائولو كوئیلو و جی.كی.رولینگ متنفرم. شاید هم عقل‌ام به این چیزها قد نمی‌دهد! اهانتی به طرفداران‌اش نمی‌كنم اما كلا از فضاسازی‌های فانتزی به این شکل متنفرم. در سینما هم همین‌طور، هیچ وقت به تماشای جنگ ستارگان ننشسته‌ام. سینمای مورد علاقه من مثلا فیلم «زندگی دیگران» است.

 

سینمای دنیا، معدن طلاست

فیلم زندگی دیگران من را متحول كرد و خیلی آن را دوست داشتم. در بین كارگردان‌های خارجی از پولانسكی فیلم پیانیست‌اش را دوست دارم. سینماگران ساختارشکن موج نوی فرانسه را اغلب دوست دارم، مثل تروفو و گدار. ایناریتو گونزالس در حال حاضر با سه فیلم از بزرگ‌ترین فیلم‌ساز‌های دنیاست. هر سه فیلم وی (عشق سگی، 21 گرم و بابل) معركه است. فیلم‌های تورناتوره و آلمودوار را هم خیلی دوست دارم. فیلم Crash هم برای من به یاد ماندنی است. مثلا فیلمی كه پارسال در كن نمایش داده شد (4 ماه و 3 هفته و 2 روز) بسیارخوب بود. یك‌جاهایی هم با تارانتینو زندگی كرده‌ام و به نظر من داستان عامه پسند او یك فیلم مرجع است. كلا سینما مثل معدنی بی‌پایان از طلاست؛ هر روز چیزهای جدیدی از آن‌ کشف می کنم.

 

ارتفاع، این ارتفاع وحشتناك

شنا كردن و دویدن از علاقه‌مندی‌های من است. زمانی كه اصفهان بودم كمی حرفه‌ای شنا را ادامه می‌دادم. تندرستی مهم‌ترین اولویت زندگی است. سرزنده‌گی و بشاشیت، لازمه زندگی است. به همین دلیل همیشه ورزش می‌كنم و ربطی هم به شغل‌ام ندارد. اگر كمی وقت خالی پیدا كنم، می خواهم به دنبال تنیس هم بروم، چون ورزش جالبی است. در گذشته صخره نوردی هم كار می‌كردم اما با توجه به شغل فعلی ما كمی خطرناك است. با مجید بهرامی (بازیگر نمایش سیاها) می‌خواستیم روی سقف سالن اصلی تئاتر شهر كه دو دیواره 15 متری دارد، دو نفری، نمایشی یك ساعته اجرا كنیم. برای همین به ورزشگاه شیرودی رفتیم و برای صخره‌نوردی ثبت نام كردیم‌، شش ماه تمام تمرین كردیم. صخره‌نوردی ورزش بسیار عجیبی است، چون همزمان ذهن‌ات عین یك كامپیوتر باید تصمیم بگیرد. باید پا و دست‌ات در آن واحد به همراه تمام عضلات‌ات، حتی عضلات مغزت كار كند و بدانی كه كجا از آن‌ها استفاده كنی! یك تصمیم اشتباه، مساوی است با سقوط! البته برای علاقه مندان به این رشته باید بگویم که صخره‌نوردی در سالن هیچ خطری ندارد. در آخرهای دوره من به ارتفاع 7-8 متر هم رسیدم. گرچه كه این نمایش به دلایل مختلف هیچ گاه اجرا نشد. اما برای من كه فوبیای ارتفاع دارم این ركورد خوبی است!

 

یزد، شهر مورد علاقه من

كویر را خیلی دوست دارم؛ آرامش بی‌نظیری به من می‌دهد. بعد از آن هم جنگل و دریا. تقریبا همه ‌جای ایران را دیده‌ام. در بین تمام این شهرهایی كه رفته‌ام، یک بار همدان خیلی به من خوش گذشت، چون در آن فصل از طبیعت‌اش لذت بردم. یزد را خیلی دوست دارم، به‌خاطر آدم‌هایش و فرهنگ‌اش. همه با هم در این شهر خوب هستند. كمترین آمار جرم و طلاق را در ایران دارد و مردم درهای ماشین‌شان را قفل نمی‌كنند. شاید هم دلیل علاقه‌ام این باشد که مادرم یزدی است. در اردیبهشت ماه سال 83 جاده شیراز تا بوشهر را طی كردم كه به نظرم زیباترین جاده جهان است. دشت ارژن در این جاده قرار دارد كه زیبایی‌اش مسحور كننده است. تا جایی كه چشم كار می‌كند گل زرد وجود دارد وآن طرف جاده گل آبی! و جلوتر از این‌ها تا جایی كه چشم كار می‌كند دشت پر از گل لاله است. انگار پارچه مخمل روی زمین كشیده‌اند. خیلی از این فضا لذت بردم. پیشنهاد می‌كنم، حتما سفر به این منطقه را تجربه کنید. ایران زیباست.

مطالب پیشین

» خوانش شعرهای معاصر
» و مردم
» روزگرافیک
» احتمال حضور در حباب و اکران فردا
» سه عزیز
» قرعه کشی چای دبش
» تقویم اختصاصی اردیبهشت ماه 1393
» تولید پروژه فرهنگی و هنری یار دوازدهم
» در حال و هوای روزهای جشنواره
» روز مادر مبارک

همه پستها

»» درباره

»» نویسنده

»» نظرسنجی

»» روی خط خبر
*هر یکشنبه،ساعت 23،شبکه آموزش،برنامه رادیو هفت،قصه های شیفت شب با مهدی پاکدل

»» خبرنامه

جهت عضویت در خبرنامه وبلاگ،لطفا آدرس ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمایید:

Delivered by FeedBurner


»» جستجو

»» برچسب ها

صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه | طراح قالب


Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by faghat-mehdipakdel
Design By : وبلاگ طرفداران مهدی پاکدل